Posted by: abineh | ژوئن 30, 2008

شرمنده…. ولی فعلن تمام انگیزهامو واسه نوشتن از دست دادم… می دونم که تکراری شدم… بر می گردم…

Posted by: abineh | ژوئن 22, 2008

تولد 27 سالگی من

** لینک عکسها رو پایین پست گذاشتم…

ببخشید که اینقدر دیر شد… می خواستم زمانی بنویسم که عکس داشته باشم ولی چون من معمولا از سر کار آپ می کنم همش یادم می رفت عکسا رو با خودم بیارم… الانم ندارم ولی می نویسم بعدا میام عکسارو میزارم…

امسال تولد پر باری داشتم… 3بار از همسری کادو گرفتم… دفعه اول روز قبل از تولدم بود که شامش خونه مامان اینا بودیم… سر راه آقای همسر جلوی روسری فروشی محبوب من (تاج محل) نگه داشت و گفت بیا بریم می خوام برات روسری بخرم… ولی چون من چند ماه پیش تازه یک روسری Valentino گرفته بودم و n تومن پولشو داده بودم دیگه دلم روسری نمی خواست و یک چیز دیگه می خواست که نمی دونم چی بود… بعد از اونجا رفتیم یک پارچه فروشی که من برای لباسی که سفارش داده بودم پارچه بگیرم که اونجا از یک پارچه دیگه هم خوشم اومد و آقای همسر همشو برام گرفت و گفت این کادوی من و شب موقع کیک بریدن همون پارچه ها رو بهم کادو داد… با مامان اینا نشسته بودیم که آقای همسر گفت فردا مامانم اینا می خوان شام بیان خونمون… حالا ساعت چند، ساعت 9 شب می گه که فردا شب مهمون داریم… یعنی کارد می زدی خون من در نمیومد و مامانم اینا همش فکر می کردن من از اومدن اونا ناراحتم و هی می گفتن چه خوب که می خوان بیان و از این حرفا ولی من از اینکه همسری اینقده دیر به من خبر میده کلافه شده بودم و داشتم حرص می خوردم… تو خونه هم هیچی نداشتیم… طفلی مامانم برای اینکه یک وقت من و آقای همسر به جون هم نیوفتیم سریع بلند شد و به همسری گفت شما بریم میوه و بساط سالاد بگیرید… خودشم مشغول درست کردن چیکن استراگانف شد… ولی من همچنان غر غر می کردم و یک دو سه تا گوله هم اشک ریختم… آخه خیلی از دست همسری ناراحت بودم… همش می گفتم ما از ساعت 5 با همیم و کلی الکی تو خیابونا چرخ زدیماون باید الان به من بگه… دیگه انقده غر غر کردم که مامان یک داد سرم زد و گفت من انقده بدو بدو دارم می کنم که تو آروم بشی و به همسرت حرفی نزنی ولی ول کن نیستی… دیگه اون داده که زده شد منم آروم شدم و همون موقع هم همسری اومد و مشغول شستن و خورد کردن کاهو ها شدیم… تا ساعت 11 خونه ململن اینا بودیم و مامان مراحل اولیه چیکن رو آماده کرده بود… بعدش رفتیم خونه و من سریع یک خورشت کرفس (برای اولین بار) گذاشتم و آقای همسر هم مشغول تمیز کاری شد… طفلی همسری مثل موش شده بود و انقده حرف گوش کن شده بود که من خودم دلم سوخت که بیچاره از ترس این که من ناراحت نشم انقده حرف گوش کن شده و اون موقع بود که من احساس کردم چقدر بد جنسم…  خلاصه که از شانسم فرداش که همون روز تولدمم بود مدیر عاملمون زود رفت و منم تا اون رفت زدم به چاک و اومدم خونه مشغول درست کردن سوپ و سالاد و ماست و خیار و برنج شدم… دیگه تا اومدن مهمونا همه کارامو کرده بودم… وقتی اومدن دست برادر همسری یک جعبه خیلی بزرگ بود با یک کادو پیچی خوشگل… اولش فک کردم از طرف اونه ولی گفت نه این از طرف همسریه… (عکسشو می زارم)… موقع کشیدن شام همسری اومد گفت به خاطر بعضی معذوریتها باید کادوها قبل شام باز بشه… کادوی مامان بابای همسری پول بود، کادوی خواهر همسری یک گلدون فانتزی بود و اما کادوی آقای همسر این(عکسشو میزارم) بود… اولش که بازش کردم کلی ترسیدم ازش… ولی انقده خوشگل بود که زودی عاشقش شدم… اسمشم گذاشتیم نخوچی… دیگه یک کم که با نخوچی بازی کردم رفتم سراغ شام و به کمک مامان و خواهری همسری شام رو کشیدیم… همه چیز خیلی خوب شده بود ولی خورشتم یکم پر آب شده بود… البته مزش خداییش خوب بود… دیگه 12 مهمونا رفتن و آقای همسری هم هی از من تشکر می کرد… فرداش که از سر کار اومدم دیدم خونه که تمیزه میوه و سالاد هم که داریم، اولش زنگ زدم به دوستام که بیاین که نشد بعد به مامان اینا گفتم بیاین نوه تونو ببینید… اولش گفتن نه ولی بعدش مامانم زنگ زد که بچه می خوان بیان نخوچی رو ببینن… منم هیچ کاری نداشتم فقط سریع یک کیک درست کردم و ماست  خیار و میوه ها رو چیدم…شام هم پیتزا گرفتیم… فرداش 5شنبه بود و من تعطیل که با اس ام اس همسری بیدار شدم که نوشته بود برو با نخوچی حرف بزن باهات حرف داره… خواب بیدار بودم منظورشو نفهمیدم وقتی هم بیدار شدم یک سر به نخوچی زدم ولی چیزی دستگیرم نشد بعدشم رفتم بیرون تا عصر… عصر همسری گفت چی شد حرف زدی با نخوچی… گفتم چی میگی بابا نخوچی که حرف نمی زنه… گفت برو شاید یک چیزی برات قایم کرده باشه… رفتم سراغ نخوچی و دیدم زیر پوشالاش یک کاغذه… با بدبختی کاغذرو برداشتم دیدم توش نوشته “سلام خاله، من نخوچیم،تولدت مبارک،برو زیر بالشت همسری رو ببین” رفتم اونجا رو دیدم دوباره یک نامه دیگه… خلاصه اینکه آقای همسر ما 11 تا نامه در سرتاسر خونه گذاشته بود تا من به کادوم برسم… البته تو خیلیهاش مستقیم اشاره نکرده بود که باید کجا رو بگردم و کلی مثل این مسابقه ها باید مخمو به کار می گرفتم…از توی سبد لباس چرکا تا بالای کابینتها نامه گذاشته بود… بدجنس خودشم اصلا کمک نمی کرد و می خواستیم هم بریم مهمونی و دیر هم شده بود و تازه باید دنبال کسی هم می رفتیم ولی هنوز نامه ها تموم نشده بود و من انقده کنجکاو شده بودم که اصلا نمی تونستم بیخیال بشم… خلاصه که بعد از 11 جا به کادوم که مبلغ بسیار زیادی پول بود رسیدم و انقده این کارش برام جالب بود و ارزش داشت که پولا نداشت… آخه جالبیش اینجا بود که همین دیروزش داشتم به فینگیل می گفتم همسری زمان دوستیمون تولدام همیشه سرپرایزم می کرد ولی از وقتی ازدواج کردیم هر سال خیلی معمولی بهم کادو میده و داشتم کلی حسرت می خوردم که دیگه براش یکنواخت شدم و از این چرندیات که خدا رو شکر همسری با کار امسالش پشیمونم کرد…

این از پروژه تولد امسال ما… ببخشید که دیر شد ولی به جاش طولانی شد… عکسا رو هم قول می دم فردا بزارم…

توضیحات: من وقتی پستمو می نویسم دوباره برنمی گردم بخونمش واسه همین ممکنه توشون غلطهای خیلی ناجوری باشه یا نگارش بدی داشته باشه… شما به بزرگی خودتون ببخشید

http://i25.tinypic.com/281tpnb.jpg

http://i29.tinypic.com/2qnuuzq.jpg

http://i30.tinypic.com/24me3ut.jpg

Posted by: abineh | ژوئن 16, 2008

من می خوام آپ کنما ولی هنوز عکسای تولد رو از دوربین نریختم تو کامپیوتر و بعدش فلش و بعدش کامپیوتر شرکت… دعا کنید خدا همتشو بهم بده…

امروز دارم کلی خجالت می کشم… آخه مامانم با کارگر رفته خونمون که خونه رو تمیز کنن بعد من اینجا نشستم…

Posted by: abineh | ژوئن 11, 2008

دیروز تولد 27 سالگی خودم و 3 سالگی وبلاگ نویسم بود… بعدا میام از کادوها می گم… کادوی همسری یک چیز خیلی با نمک بود…

Posted by: abineh | ژوئن 9, 2008

قرار بود 3 شنبه صبح زود عازم شمال بشیم ولی چون 2 شنبه تا دیر وقت خونه مامان آقای همسر بودیم نرسیدیم کارامونو انجام بدیم، منم که خیلی تمایل نداشتم بریم به همسری گفتم بیا بیخیال بشیم و 4شنبه بریم… 5 صبح سه شنبه وقتی مامانم زنگ زد بیدارمون کنه بهش که گفتم ما امروز نمیاییم اینقده سرم داد زد که تو خواب رگ پام گرفت… آخه برامون با بدبختی هتل رزرو کرده بودن نزدیک ویلا که چون ویلا شلوغ پلوغه ما اذیت نشیم… ولی خوب شد نرفتیم چون طفلکیا 10 ساعت تو راه بودن ولی ما که فرداش راه افتادیم فقط 4 ساعت تو راه بودیم… 3 شنبه رو موندیم خونه و لذت بردیم و من یک لازانیای توپ درست کردم… 4شنبه ساعت 6 راهی شمال شدیم و10 رسیدیم… خیلی خیلی خوش گذشت و خوشحالم که رفتیم… خیلی خندیدیم و بیشترین قسمت خندیدنمون هم مال شبا موقع خواب بود… آخه قبلنا هر وقت می رفتیم شمال چون عروس دوماد بودیم یک اتاق جدا به ما می دادن و بقیه هم تو بقیه اتاقا بودن… همیشه موقع خواب که می شد من و همسری می رفتیم تو یک اتاق ولی بقیه پیش هم می خوابیدن و هی حرف می زدن و می خندیدن… من دلم آب می شد… یکی دوبار هم که می خواستم برم پیششون دعوام می کردن که باید پیش همسرت باشی… ولی ایندفعه چون تعدا زیاد بود اتاق جدا به ما نرسید و شبا من تو اتاق دخترا می خوابیدم و انقده از دستشون می خندیدم که خدا می دونه… جوری که شب دوم اون اتاق همیشگیمون خالی شد ولی هر کاری کردن من که حاضر نشدم دوباره تنها بخوابم… خلاصه که خیلی خوش گذشت و از هوای عالی و دور هم بودن کلی انرژی گرفتیم…

من آزادم منو به بازی دوست داشتنیها و دوست نداشتنیها دعوت کرده… این از بازی:

10 تا چیزی که دوست دارم (بدون ترتیب)

1-     فیلم دیدن

2-     کتاب خوندن

3-     جدول حل کردن

4-     خوابیدن

5-     آواز خوندن (بهم آرامش می ده)

6-     دور هم بودن و تا صبح گپ زدن و خندیدن

7-     درس خوندن

8-     غذاهای شیرین

9-     سفر (ترجیحا هتلی)

10-  فعال بودن

 

10 تا چیزی که خیلی دوست ندارم

1-     دروغ

2-     خود شیرینی

3-     دهن لقی

4-     بی بند و باری

5-     مشروبات الکلی

6-     سوغاتی خریدن

7-     مسافرتی که قرار باشه بری خونه کسی بخوابی

8-     آدمهای کوته فکر

9-     وقتایی که با همسری قهرم

10-  خورشت بامیه

هر کی دوست داره دعوته…

Posted by: abineh | ژوئن 2, 2008

 

* مهمونی خوب بود ولی خیلی خیلی خسته شدم… البته فک کنم دلیلش این باشه که این مدت خیلی تنبل شده بودم…

* مهمونا با 2 تا خواهریام 17 نفر بودن به اضافه یک بچه… بله متاسفانه یکی از دوستان لطف کرده بود و بچشو آوره بود… البته خدا رو شکر کار خاصی نکرد و تنها خسارت وارده به زندگیم یک لکه نسبتا کوچولو رو یکی از مبل های پذیراییم بود…

* برای اولین بار بود که از یک سری از وسایلم استفاده می کردم و روز قبل مجبور بودم همشونو بشورم… بهشون می گم همه وسایل خوبشونو اول می زارن جلو قوم شوهر من گذاشتم جلو شماها که اصلانم حالیتون نیست… خداییشم دفعه اول و آخر بود… از دفعه دیگه تو یکبار مصرف بهشون غذا می دم…

* واسه تعطیلات همه فامیل مادریم دارن می رن شمال و گیر دادن که شما هم باید بیایید ولی من اصلا دلم نمی خواد برم… فک کن یک ویلا و این همه آدم… تازه هوا هم گرم باشه… پووووف… هی به مامانم می گم ما نمیایم، می گه 5 روز تعطیلی دق می کنید تو خونه… ماهواره که ندارید تلویزیون که قربونش برم همینجوریش هیچ چی نداره چه برسه به الان… هیچ جا هم که باز نیست… دوستاتونم که مسافرتن… راست می گه ولی نمی دونم چرا دلم نمی خوا برم… دلم می خواست می رفتم ارومیه…

* دلم برای رز سفید تنگ شده…

* از مهمونیم عکس گرفتم شاید بعدا بزارم… هنوز از دوربین نریختمشون تو کامپیوتر…

* دلم یک تنوع می خواد…

Posted by: abineh | می 26, 2008

* خوابم میاد حسابی… چشمامو به زور نگه داشتم… دیشب تا ساعت 2 داشتیم با آقای همسر گفتمان می کردیم… از اون گفتمانایی که هر چند وقت یکبار لازمه… قولهایی دادم و قولهایی گرفته شد… امیدوارم بتونیم نگهشون داریم

* 5 شنبه اولین مهمونی رسمیمو خواهم داشت… دوره دوستامه… حدودا 15 نفر… چون دفعه اوله می خوام خود شیرینی کنم که فک کنن دوستشون خیلی اینکارس… غذاها رو قراره مامان بپزه… ته چین، لازانیا، خورشت کرفس، غذا چینی…  میز دسر و سالاد هم با من… دسر ماست و میوه، کارامل کرم، پودینگ توت فرنگی، آناناس تازه و هندوانه و چای و قهوه… سالاد فصل و سالاد کاری و ماست و خیار… 4 شنبه باید مرخصی بگیرم… خونه یک نظافت درست حسابی می خواد… باز من رفتم تو تریپ خاله زنکی

* خدا کنه بچه نیارن… 3 تاشون بچه دارن…

* خدا کنه 3 شنبه نخوایم بریم خونه مامان آقای همسر… (این موضوع یکی از قولامه… ولی اینجا که می تونم بزنم زیرش)

* من دلم می خواد همه عکسامو سفارش بدم… نمی تونم انتخاب کنم… اااه چرا انقدر عکس گرونه؟؟؟

* تولدم نزدیکه… دلم یک کادوی مشتی می خواد.

* از بس با دوستام بی چاک دهن حرف زدیم خیلی بد عادت شدم…دیروز مدیر عاملم ازم پرسید: فلانی چند سالشه؟؟ منم گفتم: فنچه هنوز… آیا خیلی بی تربیتم؟

* همسری تو رو خدا 5 روز تعطیلی بریم یک مسافرت توپ… من دلم شمال نمی خواد… من دلم مسافرت هتلی می خواد…

* خدایا ازت خواهش می کنم دست از گرم کردن هوا بردار… بزار یک سال بگن تابستون مثل بهار بود… اتفاقی میوفته؟؟؟

———————————–

سالاد کاری:

مواد لازم: گل کلم. کنسرو لوبیا. ماکارانی فرمی. سس مایونز. پودر کاری. نمک و فلفل

من خیلی خوب بلد نیستم توضیح بدم واسه همین هر کاری رو که می کنم پشت سر هم می گم. اول اینکه بهتره این سالاد 24 ساعت قبل درست شه حالا 24 ساعت هم نشده شب قبل درست شه.

گل کلمها رو خیلی ریز خرد می کنیم. البته این کارو با چاقو نمی کنیم بلکه با دست می کنیم که به گلهای خیلی خیلی کوچولو تبدیل شن.(نه دیگه در حد عدس بابا یکم بزرگتر)  ماکارانی ها رو هم تو آبجوش می جوشونیم. بعد آب کنسر لوبیا رو گرفته و این 3 تا رو با هم مخلوط می کنیم. بعد سس مایونز و کاری فراوون و نمک و فلفل می زنیم… می تونید آبلیمو هم بزنید… می تونید سس کمتر و به جاش ماست بزنید… اصلا می تونید هر کاری دلتون می خواد بکنید، به من چه؟؟ … بعد که خوب هم زدید روش سلفون بکشید و بزارید تو یخچال… وقتی می گم 24 ساعت بمونه واسه اینکه خوب مواد برن تو دل و روده هم… همین دیگه… سوالی نبود؟؟

Posted by: abineh | می 25, 2008

مد

مد روز تو ایران خیلی باحاله… اصلا مد تو ایران طبقه بندی نشده و می تونه همه اقشار رو پوشش بده… مثل همین شالهای زرد قناری که سر دختری که ترک موتور نشسته با دختری که پشت زانتیا نشسته می تونی ببینه و هیچ فرقی هم بین هیچکدومشون نیست…فقط ممکنه محل خریداریشون فرق کنه و بنا به جایی که خریده شده قیمتشم تغییر کنه… از وقتی که فهمیدم مد چیه از این مثل هم بودن آدما تو سراسر شهر بدم میومده… اصلا فرقی نداره از چه خانواده و فرهنگ و تحصیلاتی هستی، مهم اینه که فلان چیز مد شده و تو هم باید رو مد باشی… حالا می خواد مد روسری ف.ل.س.ط.ی.ن.ی باشه یا مثلا کیف Louis Vuitton نمی شه منکر شد که بعضی از مدها قشنگه ولی کسی هم که می خواد اون مد رو دنبال کنه باید ببینه اصلا بهش میاد؟ صرفا بخاطر اینه که مده که نباید هر چیزی رو پوشید یا هر کاری رو کرد… متاسفانه این مسئله روز به روز هم داره بیشتر میشه و حتی بعضی وقتا بعضی خانومهای سن و سال دار رو هم تحت تاثیر قرار داده… به نظر من که خیلی زشته… چه خوبه که یکم برای شخصیت های خودمون احترام قائل باشیم و بدونیم کی هستیم و از کجا اومدیم و اینقدر سطحی نگر و امی نباشیم…

Posted by: abineh | می 21, 2008

من…

آقا این ارکات عجب چیزه عجیبیه هاا… می دونم که دیگه تقریبا از مد افتاده ولی اون زمانی که مد شد من با آقای همسر دوست بودم و ایشون هم خوششون نمیومد که من برم تو ارکات واسه همین من هیچوقت درست حسابی ارکات بازی نکردم، ولی الان چند روزه دارم خودمو خفه می کنم… البته بین خودمون باشه بیشتر از تاثیرات مثبت برام تاثیرات منفی داشته که حتی روز اول باعث شد که افسردگی بگیرم… جریانشم از این قراره که اولین سرچی که کردم دانشگامون و بچه هاش بود… وقتی دیدم اکثرشون خیلی خیلی جلوتر از منن کلی حسرت خوردم که منی که درسم بین همه ایرانیا تک بود و همیشه تو سخترین درسا بالاترین نمره ها رو میوردم حالا کجامو اونا کجان… هر چی می خوام دلمو خوش کنم که به جاش تو هم با اونی که می خواستی ازدواج کردیو و یک شوهر و زندگی خوب داری ولی بازم نمی شه… احساس می کنم خیلی خیلی عقب افتادم… الان فرق من با یکی که دیپلم داره یا از یک دانشگاه الکی لیسانس گرفته چیه؟؟؟… خلاصه که این روزا از دست خودم بد عصبانیم و همش یاد اصرارای بابام میوفتم که می گفت برنگرد ایران و من احمق بخاطر همسری به همه چیز پشت پا زدم و برگشتم و الان یک زندگی خاله زنکی واسه خودم درست کردم… البته نمی گم همسری لیاقتشو نداشت ولی کاش … هی…

لطفا هم نیاید بگید هنوزم دیر نشده و جای پیشرفت داریو از این حرفا… آره درسته… ولی موقعیتی که اون موقع داشتم با اینی که الان دارم… پوووف… قابل مقایسه نیست…

الان گریم می گیره…

Posted by: abineh | می 14, 2008

دومین ماهگرد

مرسی از تبریکات و راهنمایی همتون… راستش هر چی فک کردم دیدم من تریپم خیلی تریپ سورپرایز کردن نیست و اصلا این کارا به قیافه من نمیاد واسه همین گفتن به کیک و یک شام جدید اکتفا کنم و صدالبته چون شووری خیلی شیکموئه همینا کم از سورپرایز براش نداره… دستور کیکو از قبل داشتم و شام رو هم از اینو انتخاب کردم و گفتم خوب راحته و خوشگل و حتمن خوشمزه… تا رسیدم خونه سیب زمینی ها رو گذاشتم بپزه و مشغول کارای کیک شدم… کارای کیک خوب پیش رفت و غیر از یکی دو تا گندی که زدم در کل خوب بود… کیکو گذاشتیم تو فر و مشغول درست کردن شام شدیم…(دیگه اینجا همسری رسیده بود خونه)… گفتم حالا که دارم شام جدید می پزم بزار یکم از وسایلمم استفاده کنم ببینم مصرف هر کدومشون چیه… اول از همه سیب زمینی ها رو با یک رنده مخصوص که اصلا نمی دونم به چه دردی می خوره رنده کردم… بعد دیدم درشت شده گفتم بزار با گوشکوب برقی همش بزنم… کلی هم برای همسری اظهار فضل می کردم که ببین چقدر این وسیله ها کار آدمو راحت کرده…بعد که اومدم سیب زمینیها رو دور سوسیس ها بپیچم چنان چسبنده بود که همون کف دستم می موند و تکون نمی خورد… دقیقا شده بودم مثل اون قسمت پت و مت که می خواستن سیمان بزنن به خونشون… هر کاری می کردم اصلا نمی شد سیب زمینیها رو کاری کرد… یک انبار هم آرد توش خالی کردم به دستم زدم ولی هیچ فاییده ای نداشت… کلی هم به خودم می گفتم بابا تو سایت که توضیح داده بودن خیلی آسون بود ولی به این نکته توجه نکرده بودم که فوت کوزه گری رو من بلد نیستم… خلاصه با همسری یک جوری سر و ته قضیه رو هم آوریم و یک کاریش کردیم… اتفاقا خیلی هم غذای خوشمزه ای بود ولی مردیم تا به یک شکل قابل قبول درش آوردیم و البته که بعد از پختن کیک و غذا چیزی برام نموند جز یک اشپزخونه آردی و پرررر ظرف کثیف… ولی محل ندادم و غذا و کیک و بردیم تو تراس و در یک فضای کاملا رمانتیک شاممونو خوردیم… بعدشم اومدم تمام ظرفها رو گذاشتم تو ماشین و رو کابینتها رو دستمال کشیدمو و آشپزخونه رو کردم مثل گل و از اونجایی که جمعه ای آقای همسر بقیه خونه رو کرده بود مثل گل، خونم شد مثل تازه عروسا… منم دیدم خونه که تمیزه کیک هم که داریم، زنگ زدم خواهری اینا برای صرف کیک و چای بیان خونمون… تو این فاصله لباسا رو هم ریختم تو ماشین لباسشویی و اتاق خوابو مرتب کردم… واااای چنان حس خوبی بهم دست داده بود که خدا می دونه… کم مونده بود به خودم جایزه اسکار بدم… به به چه زن نمونه ای… کار بیرونشو انجام داده… غذا پخته… کیک پخته… لباسا رو شسته… ظرفا رو شسته… مهمون دعوت کرده… اوووو چه شودددد….تازه آخرشم رفتم دستو جلوی آقای همسر دراز کردم و گفتم ببوس دستان این زنه نمونه را….. تو رو خدا بهم نخندید می دونم می دونم… بزارید دلم خوش باشه… جوونم دیگه… ;)

پینوشت: یاسمنگولا جون ما خیلی شما رو دوست داریما… بووس

Older Posts »

دسته‌ها